آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

366. دو هفته سفر

بالاخره تصمیم به رفتن به سمت شیراز گرفتیم . چندین روز بود هی بخاطر دوری راه سختمون بود ولی دیگه رفتیم ... دقیقا 2 هفته پیش . بدون اینکه بگیم رفتیم شیراز و سورپرایزشون کردیم و بسی حال کردند ! خیلی خوش گذشت کلی چرخیدیم . امیتیس حسابی اتیش سوزوند . بعد هر چی گفتیم میخوایم برگردیم گفتن نه باید بیاین بریم ماهشهر و در اخر 4شنبه ی قبل رفتیم ماهشهر! اونجا هم هی میخواستیم برگردیم هی درخواست میکردن با وعده و وعید که بمونیم و بالاخره دیروز ظفرمندانه ! تونستیم برگردیم :) امیتیس و علی کلی اتیش سوزوندن ... علی حسودی میکرد جیغ میکشید ولی امیتیس خیلی منطقی بازیشو میکرد 😆 نیومبی : نیفتی ! نیومبم : نیفتم ! اونروز که برده بودمش پارک دلفینها خیلی اذیتم ...
6 بهمن 1393

364. امیسی لالا داره!

تو این 2 سال و 7 ماه فقط و فقط برای خواب اذیت کردی و میکنی ! ولی خوب لحظات نابی هم به وجود میاد :) دیشب رفتیم خونه ی خاله زری هم عیادت خاله و هم دیدن عباس اقا که از مکه اومده . کلی شیطونی کردی و حسابی خوابت میومد . تو ماشین داشتی میرقصیدی بعد دیدم ثابت شدی ! فهمیدم تو چرتی بعد بابا گفت امیتیس نانای کن با همون چشمای بسته میرقصیدی   چون تو ماشین بخوابی دیگه نمیخوابی این کار رو کردیم وگرنه کودک ازاری نمیکنیم هاااا بعد رسیدیم خونه خوابیدی هی میگفتی امیسی لالا داره ! بعد نمیخوابیدی ! برای اینکه نخوابی گیر دادی به لباست و خواستی خوشگله رو بپوشی! بعد دنبال o رو لباست میگشتی و میگفتی o  ِ ش کووو ؟؟؟ بعد پتو کشیدی رو سرت و می...
18 دی 1393

363.امیسی کوشولو

باز هم پروژه ی خودت بخواب ! داریم 😆 مکالمات پدر و دختر خیلی بانمکه در این شرایط  امیسی رو پای بابا ! نه دخترم بزرگ شدی باید خودت بخوابی ! امیسی کوشولوءه ! آره عزیزم تو همیشه کوچولوی مایی ! رو پای بابا ! نه باید خودت بخوابی ! چند ثانیه بعد ... امیسی کوشولوءه رو پای بابا 😨😨😨 ..... به بابا میگم اینجا یه جاروی مشتی میخواد ! امیتیس از تو اتاق داد میزنه آمیسی بستنی میخواد 😆😆😆 ..... امروز رفتم برات دو تا لباس تو خونه ای e دار گرفتم ... عین اینایی که تا حالا براشون لباس نخریدن تمام مدت میگفتی بریم خونه میمون بپوشیم یا بریم پاندا بپوشیم ! در اخر هم نتونستی تصمیم بگیری و خودم پاندا تنت کردم 😆 ...
16 دی 1393

362. دخترم هنرمنده 😊

دیشب اینو دیدم ... فکر کردم کار بابا مرتضی س ولی بعد فهمیدم دخترکم مگنتها رو این شکلی چسبونده به یخچال 😊 اینم همین الان کشید و من با گوشی از رو ایپد عکس گرفتم با جدیت ! خورشید کشیده دخترم 😘 ...
15 دی 1393

361. دوفاره!

ظهر با باباش اومده خونه یه نوشابه هم دستش ه و با جدیت میگه مامان دوفاره!  شیطونک بسی حرف گوش نکن شده ... تصمیم گرفتم حرفشو گوش ندم تا متوجه بشه ... بعد هی اومد نشست گفت گوشی مامان ! منم انگار نه انگار شنیدم ... بعد پاشد رفت تو اتاقش گفت اول اینا رو جمع کن که ریختی اِ  بعله همچین دختر کارکنی دارم من  ...
14 دی 1393

360. این روزها

پنجشنبه ی پیش رفتیم تولد هیراد خان :* کلیاتی خوش گذروندیم خاله یاسی رو هم دیدیم امیتیس هم بسی اتیش سوزوند و همه ش وسط مجلس بود و میرقصید و بغل همه هم رفت بلا استثنا ! تو خونه هی میگفت بریم تبلثت مبارک ! شنبه با بابا مرتضی و مامانی رفتیم قم ... ما رفتیم خونه ی خاله و بابا رفت کارگاه ... خیلی بانمک هربار در باز میشد امیتیس میگفت ا نی نی دیگه 😆😅 شب هم با جدیت رفتیم خونه ی عمه چون اقا رضا و مولود اینا اومده بودن . خلاصه هلاک بودیم رسیدیم خونه . 1شنبه جشن یلدا داشتین تو مهد و بازم کلی قر دادی اون وسط ولی حالت خوب نبود و زود برگشتیم . تب خیلی بالا کردی و دو روز درگیرش بودیم ... 2شنبه رفتیم پیش دکتر و گفتن که ویروسه ... بعد تو اون اوصاع هی...
10 دی 1393

359. بای بای

بابا میگه وقت خوابه ... امیتیس داد میزنه مامان بای بای ! بابا بای بای ! میگم بای بای دخترم کجا میری ؟ میگه بخوابم ! بعدم با جدیت هر شب انتخاب میکنه رو پای کی بخوابه ! امشب پای بابا بود ! بعد خوابش نمیبره میگم بیا رو پای مامان . میگه بای بای بابا !  به اشکان میگه دایی اخان !
26 آذر 1393

358. گیگننیمی !

به رانندگی میگی گیگننیمی ! امروز فرشامونو اوردن ... از ظهر درگیرش بودیم کل خونه رو تمیز کردیم . الان خسته م ولی شادم :)
20 آذر 1393